تبليغاتX
زندگی یعنی کشف

زندگی یعنی کشف

پیرامون دلنوشته ها و عقل نوشته هایم

همایون ...


به کام دشمن و بيگانه رفت چندين روز              ز دوستان نشنيدم که آشنايي هست


 


خیلی پیشتر منتظر بودم و گوش به زنگ برای کنسرت همایون.

صداش  برام خیلی دلنشینه و خودش خیلی دوست داشتنی.

به "زور" تونستم حسین رو راضی کنم که بیاد. امین هم برای شب دوم بلیط گرفت.

کنسرت توی مرکز همایش های برج میلاد برگزار می شد.

همون اولین ساعات فروش دو بلیط "بالکن" به صورت اینترنتی خریدم.



کنسرت شروع شد: تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم  ...

جالب بود که در شروع کنسرت  همه ی نوازنده ها حضور نداشتند. و باقی نوازندگان در قطعه چهارم  به بعد اضافه شدند. 

قطعات "صنما"، "آب نان آواز" و "گناه عشق" عالی عالی بودند. مخصوصا صنما که اولین قطعه بود و حسابی سر کیفمون آورد.


به از این چه شادمانی که تو جانی و جهانی                  چه غم است عاشقان را که جهان بقا ندارد


سهراب پورناظری 


بعضی از تصنیف های آلبوم جدید همایون رو قبلا خیلی گوش داده بودم  و حالا با تنظیم یکم متفاوت تری آماده شده بودند. گوش من آماده شنیدن یک چیز بود و چیز دیگری می شنید. ولی همون هم برام دوست داشتنی بود.

آخر کنسرت همه منتظر بودن همایون غافلگیرشون کنه. ما به همون "مرغ سحر تکراری" هم راضی بودیم! ولی گویا قرار نبود ما رو غافل گیر کنن. یکی از تصنیف هایی رو که ریتم تندی داشت دوباره اجرا کردند. شبی عالی فقط بدون غافلگیری به پایان رسید.

برنامه حدود 20:20 شروع شد و حدود 23 تمام شد.

این شبِ پر از آواز هم خاطره شد.


آنچنان بر ما به نان و آب اینجا تنگسالی گشت

که کسی به فکر آوازی نباشد

اگر آوازی نباشد

شوق پروازی نخواهد بود

آب نان آواز ...


 


پینوشت:

1.       کلا با حسین به این نتیجه رسیدیم که بهتر بود بالکن رو انتخاب نمی کردیم! هرچند بضاعت دانشجویی در حد بالکن هست.

2.       یادداشت استاد شجریان در مورد کنسرت همایون رو در اینجا بخونید.

3.       داره همه زندگیمون میشه خاطره!



+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/02/05ساعت 0  توسط مهاجر  | 

امسال ...

امسال با خاطرات روشن پیش از حادثه،

امسال با خاطرات تلخ بعد از حادثه،

امسال با حادثه،

امسال با خاطره،

امسال هم می گذرد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/24ساعت 20  توسط مهاجر  | 

لب ببند ...

همین روزها قراره توی دانشگاه شب شعری برگزار بشه. "شب شعر سایبان". سال پیش توی شب شعرشون شرکت کردم. خوب بود. یکی از شعرهایی رو که دوست داشتم خوندم. اون بالا که برای همه شعر می خونی احساس خوبی داری.

اومدم از این چند خط شعری که تا حالا گفتم یکی رو انتخاب کنم و بخونم. خواستم شعری رو که برای یکی از "خواص مردود!" یا بهتر بگم یکی از "سران فتنه!" سروده بودم بخونم. چون اون شعر رو خیلی دوست دارم.  ولی پشیمون شدم!

آخه هروقت که توی شب شعری خواستم شعری بخونم همش دلهره ی اینو داشتم که کی نوبت من می شه که بتونم شعرم رو بخونم؟ خوب می تونم بخونم و منظورم رو منتقل کنم؟ حواسم بیشتر به خودم بوده تا بقیه بچه ها که شعر می خوندن. {این یکی که قضیه اش کلا فرق می کرد، و عینا حکم اقدام بر علیه امنیت ملی رو داشت!}

به این فکر کردم که بهتره این بار بنشینم و گوش کنم. حرف های بچه ها رو بشنوم. درددلاشونو، دغدغه هاشونو، فریادشونو، نجواشونو و ... .


پینوشت 1. لـب ببند ای جان به گـردون می رسـد / بـی زبــان هیـهـــای دل هیـهـــای دل!

پینوشت 2. این مطلبی که گفتم فکر کنم فراگیر باشه. چون در شب شعرهای دانشجویی {که من تا به حال شرکت کردم} تقریبا تعداد حاضرین در جلسه برابر افرادی بوده که شعر می خوندند! و در طول جلسه از حاضرین سالن به تدریج کم می شده!

پینوشت 3. یه جورایی می خواستم بگم که جدیدا دوست دارم بیشتر بشنوم تا اینکه شنیده بشم.  


 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/12ساعت 17  توسط مهاجر  | 

این روزهای زود گذر ...

سالن مطالعه خوابگاه، ترم سوم!


عجب این روزگار زود می گذره. این دفعه موقع انتخاب واحد اصلا برام باورکردنی نبود هشتمین ترم هست که دارم انتخاب واحد می کنم.چه قدر زود گذشت.

امسال شب یلدا با حسين و کيوان نیمه شب رفتیم پارک ایرانشهر. پرنده پر نمی زد. کلي مرور خاطره کرديم. با هم راجع به اين دوران برگشت ناپذير زندگي حرف زديم و من اون جا برام يادآوري شد که زمان به شدت داره مي گذره و من هنوز با خودم ارتباط خوبي برقرار نکردم. و من هنوز با خودم غريبه ام. اون شب حسرت روزهايي رو که با هم بوديم خورديم. حتي پيشاپيش براي روزهايي که با هم نيستيم حسرت خورديم. چه دوستان با صفايي و چه دوران قشنگي.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/18ساعت 20  توسط مهاجر  | 

کوتاه

این روزها: "دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است."

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/26ساعت 22  توسط مهاجر 

بگذار این سالهای حرام بگذرد ...

در قبايل عرب همواره جنگ بود،اما مكه زمين حرام بود و چهار ماه رجب، ذي القعده، ذي الحجه و محرم،زمان حرام، يعني كه درآن جنگ حرام است. دو قبيله كه با هم مي جنگيدند، تا وارد ماه حرام مي شدند، جنگ را موقتا تعطيل مي كردند، اما براي آنكه اعلام كنند كه:"در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست، ماه حرام رسيده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد يافت"، سنت بود كه بر قبه ي خيمه ي فرمانده قبيله، پرچم سرخي برمي افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند كه:"جنگ پايان نيافته است".
آنها كه به كربلا مي روند، مي بينند كه جنگ با پيروزي يزيد پايان گرفته و بر صحنه ي جنگ، آرامش مرگ سايه افكنده است.
اما مي بينند كه بر قبه ي آرامگاه حسين، پرچم سرخي در اهتزاز است.
بگذار اين سال هاي حرام بگذرد!


" دکتر علی شریعتی، حسین وارث آدم"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/17ساعت 21  توسط مهاجر  |