تبليغاتX
زندگی یعنی کشف

زندگی یعنی کشف

ایران

چراغ های شهر روشن است 

و من دلم روشن نیست


از انجام این بی فرجام

از این همیشه دست بیگانه

از این همیشه تنها

ایران 



نوشته شده توسط محمد حسین در سه شنبه 1388/08/19 ساعت 7 | لینک ثابت |

ماند


همیشه رفت ها دلیل آمدن ...


همیشه رفت ها دلیل آمدن برای اشک هاست. 

همیشه دست ها 

ضمان آبروی چشم ها 

زمان گریه کردن است.


همیشه جاده ها برای رفتن است.

همیشه گام ها برای بردن است.


اما

همیشه قلب ها 

دلیل ایستادن است!


نوشته شده توسط محمد حسین در یکشنبه 1388/05/25 ساعت 2 | لینک ثابت |

بیست و یکمین ...


چشمهاش چه برقی می زنند، نگاهش کن. 

می شود روان، نگاهش را خواند آنگونه که یک خط خوانا را.

نستعلیق چشمانش را در دفتر مشق صورتش خدا همین چند سال پیش نگاشته.

درست بیستِ ماه تیر.

سیاه مشقی در سفید دفتر آن روزها که امید است پس از سال ها یک رنگ بماند در دفترِ ای کاش سفید امروزها.

هنوز هم از آن چشمان پاک جوهر می چکد!

حتی امروز که از صداقت آن نگاه معصومانه سالها می گذرد.

یاد روزهای کودکیمان بخیر.


نوشته شده توسط محمد حسین در سه شنبه 1388/04/23 ساعت 11 | لینک ثابت |

غم نان اگر بگذارد ...


به مهندس میرحسین موسوی عزیز

تو در خیالم دست برده ای!

و گر نه من تمام رنگ ها را دوست دارم.

دست های پیر تو - آن شاخه های تنومند -

خاطر چهار فصل مرا سبز کرده است.

شبانه های من شده است

تنفس سبزینه های تو.

 

تو در من سبز می شوی

و تازه این اول راه است،

و من هنوز به قطع نمی دانم

فرجام بهاری که تویی!



نوشته شده توسط محمد حسین در دوشنبه 1388/04/01 ساعت 14 | لینک ثابت |

چای سبز ...

 

مرا جرعه جرعه بنوش

- کلمات داغم را -

با عینک ته استکانی ات!

 

مرا نکته نکته بخوان

زیر لب

آرام و شمرده.

 

یک چای داغ قندپهلو

آماده است.

 

مرا بنوش

با لب قندهای ارغوانی ات!

 


نوشته شده توسط محمد حسین در شنبه 1388/01/08 ساعت 8 | لینک ثابت |

بهار ...

 

بگذار تکرار را

این عادت همیشگی را

این کودک را که از آن قلبهای ما نیست

بر سر راه زمان.

 

بگذار عادت را

این رسم ناپسند را

به حراج فراموشی.

 

و در بی تکرار ترین فصل سال!

اشتیاق را

با یک سبد شکوفه ی بی قراری

- که قرار است تا ابد هم نرسد ! -

به یک رسم دیرینه

- یک عادت پسندیده ! -

از دست های خواهشمند من

تنها به بهای لبخندی

برگیر

 

بهار از آن تو باد



نوشته شده توسط محمد حسین در پنجشنبه 1387/12/15 ساعت 1 | لینک ثابت |

انتشار ارواح ...

 

شاهین تیزپای روح

شب ها میان دست های باز خواب

شاید

برای جاذبه ی تند خاک،

پا از گِل نمناک تن نمی کند.

 

بی درنگ

جایی میان راه

میان وقت؛

ابرام خاک

- یعنی قانون جذب -

نقض می شود.

آن دم

وقت بازدم خداست !

 


نوشته شده توسط محمد حسین در شنبه 1387/07/06 ساعت 12 | لینک ثابت |

بند ...

وقت تنگ است !

چاره ای باید دید.

 

و از این چاه به اعماق زمان

یوسف وار

آسمان را فهمید.

 

و چه اندوه بار و اسفناک

که ما در بندیم.

 

و غم انگیز تر، این عادت ماست:

خود

به دست خودمان

ساعت می بندیم!

 


نوشته شده توسط محمد حسین در شنبه 1387/05/26 ساعت 12 | لینک ثابت |

و اگر مرگ نبود ...

 

هرچند چشم های غیر مسلح

در سایه روشنِ برزخِ روح و جسد

مرگ را

- با تمام هیبتش -

یک اتفاق ساده و روشن

رصد کنند؛

باز هم

باورنکردنی ترین اتفاق عمر

مردن است!

 

چندان که بی مقدمه آغاز می شویم

تا انتهای خط نرسیده

- هر چند ناتمام -

وقت رفتن است.

 


نوشته شده توسط محمد حسین در دوشنبه 1387/05/21 ساعت 7 | لینک ثابت |

آدم اینجا گم شد ...

 

وقت دور تقسیم

قسمت انسان شد

یک دو سه جرعه ز نور

به زمین آورد و

بین تاریکی ها تقسیم کند

 

پیشتر از این هم

روی دوش انسان

جای تاریکی (1)

خالی بود.

 

سر راه هستی

پرِ از کاه کشانهایی شد

که به هنگام عبور

از سر دوش من و تو

سر ریز شدند.

 

خورشید

آخرین قطره ی نوری بود

که از دوش چکید!

 

آدم آمد اینجا.

کاروانی از نور

بعد یک عمر عبور

روی تنهایی تاریک زمین

- یعنی یک قطعه ی کور –

چادر زد؛

دست خالی از نور

 


 

آدم اینجا تاریک

آدم اینجا تنها.

 

ردپای انسان

امّا؛

 

روی متن هستی

باقی ماند.

 

هرچند بر دوشش

جای چیزی چون نور

خالی ماند.

 

آدم اینجا گم شد.

 

جرعه ای نور بیار.

 


1. جای تاریکی : یک جای تاریک


نوشته شده توسط محمد حسین در چهارشنبه 1387/03/29 ساعت 2 | لینک ثابت |

ناتمام ...

 

سکوت تلخ شبم را به شور می شکنم

غرور سایه ی شب را به نور می شکنم

شبی که دفترم از واژه های تو تر شد

به سهو شیشه ی شعر و شعور می شکنم

حضور گرم تو بود و مرور تابستان

وگرنه این یخ شب را چه جور می شکنم ...

 


نوشته شده توسط محمد حسین در سه شنبه 1387/03/28 ساعت 4 | لینک ثابت |

طرحي از يك کتابخانه ...

سكوتي عجيب حكم فرما بود. چون سكوتي كه در گورستان از قبرهاي پر و خالي مي شنوي. وارد كه شدم از هيبت سكوت ترسم گرفت. آنجا تمام قبرها مرتب و منظم كنار هم چيده شده بودند. چون سربازاني كه از شدت فرمانبرداري مدت ها بي تكان خوردن مي ايستند.

 

رفتم سروقت قطعه ي شعرا - گورستان انديشه ها و احساسات. - بالاي يك قبر هشت طبقه ايستادم. تا كتاب را باز كردم، شاعري از لاي هفتمين قبر نبش شده بيرون جهيد:

 

       مي روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم

       راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم

       من پر از نورم و شن

       و پر از دار و درخت ...*

 

اينجا لاي قبرها انديشه ها زنده به گور شده اند.

 

اينجا چنان است كه اگر نزديك تر شوي و يك من خاكِ روي كتاب ها را كنار بزني قطعا صداي جریان طبع هاي روان را خواهي شنيد، چونانكه من. اينجا گهگاهي نيز گل سرخي متولد می شود  ولی زود مي پژمرد بي آنكه چشمي را نوازش دهد يا طبعي را لبريز كند.

 

مي شود اينجا صداي انديشه ها را از لابه لاي كفن هاشان از هر قطعه اي و بخشي، از هر قفسه اي و هر مجلدي، هر برگي و سطري - حتي از اعماق قبري به عمق تاريخ - شنيد.

اينجا فقط كسي را مي خواهد براي سر زدن - حتي اگر شده هر شب جمعه. -

اينجا اگر گوش هایی باشند برای شنیدن رستاخیز اندیشه ها غوغا خواهد کرد.

 

اینجا یک کتابخانه ی متروک است.


* سهراب سپهري


نوشته شده توسط محمد حسین در دوشنبه 1387/03/06 ساعت 10 | لینک ثابت |

معراج ...

 

اینها اعترافات سبز یک شاعر است:

 

دیشب

که مرا به معراج چشمانت بردند،

- میان همیشه ی نگاهت -

 

فهمیدم

که یک شاعر هم می تواند پیامبر باشد.

 

حتی فهمیدم

سینه ی یک شاعر

فراخ تر از آن است

که نزول دفعی آیت نگاهت را

تاب نیاورَد.

 

دیشب

اگر چشمانت مواج بود و طوفانی

بی شک

من غرق می شدم،

چرا که تا ساحل ابروهات

پیش آمده بودم.

                                                      

تا قیامت چشمانت

برزخ دو قوس بود 

یا که نزدیکتر*

 

و اینجا بود

که یقین کردم

من هم پیامبرم

 

آنگونه که پیش از نیز

با گوشه ی چشمی

- به زبان اشارات -

مرا به رسالت برگزیده بودی.


* مأخوذ از آیه کریم «فکان قاب قوسین او ادنى»

 


نوشته شده توسط محمد حسین در پنجشنبه 1387/02/05 ساعت 5 | لینک ثابت |

عطش ...

 

پشت چشمت دریاست

آب چشمت شور است

شاید این است که من

 هرنظر می نگرم رویت را

بیشتر تشنه شوم . 

 


نوشته شده توسط محمد حسین در جمعه 1387/01/30 ساعت 5 | لینک ثابت |

اینجا چقدر نبود تو احساس می شود ...

 

اینجا چقدر شلوغ؛

چقدر حرف، حرف، حرف

چقدر بوق، بوق، بوق

 

 

اینجا چقدر نبود تو احساس می شود؛

 

چون یک غزل

میان این همه حرف "علی البدل".

 

چون یک سرود،

یک نفس،

میان این همه دود، دود، دود.

 

چونانکه برف، برف، برف،

میان این همه حرف، حرف، حرف.

 

ابر؛

از بس که صبر،

از این همه برف در گلو

چونانکه بغض مرد در گلو

چونانکه درد در گلو

خسته است.

 

شهر؛

از بس که دود،

شبش کبود،

روزش کبود،

چونانکه عاقبت ثمود بود.

 

من هم چنانکه ابر

به جای صبر

اشکم درآمده از

هرآنچه دود

از این همه "نبود"

زار، زار، زار.

 


 

یک دم ببار

ساکت و سنگین

چنانکه برف؛

 

 پنهان شود

هر آنچه حرف

به روی بام

به زیر برف؛

 

اینجا چقدر بام

- حتی کلام -

با تو آرام می شود.

 


نوشته شده توسط محمد حسین در پنجشنبه 1387/01/29 ساعت 16 | لینک ثابت |

قصه ی شیدایی ...

 

سینه از آتش عشقی به شکوفا شدن است

گل خورشید در این دشت به معنا شدن است

یار تنهایی من در دل شب های خیال

بس غمین از خبر بی من و تنها شدن است

این همه شور و شعف از قدم سبز تو بود

که تو را دیدم و این قصه ی پیدا شدن است

دیده ی مست تو را دیدم و با دل گفتم

نرگس خفته ام از چشم تو بینا شدن است

از غم دوری و از هجر مگو با من هیچ

کاین دل زار من از عشق شکیبا شدن است

روز امید به سر شد پس از آن شیدایی

چشم من منتظر لحظه ی فردا شدن است

 


*  سال هشتاد و چهار

  


نوشته شده توسط محمد حسین در دوشنبه 1387/01/19 ساعت 21 | لینک ثابت |

سلام بر دوستان بازدید کننده.

خوشحال می شوم برداشت شما را از هر نوشته (شعر و نثر) بدانم.

از نقد شما بر نوشته ها نیز؛

ممنونم.


نوشته شده توسط محمد حسین در جمعه 1387/01/16 ساعت 21 | لینک ثابت |

پیامک از دیار باقی ...

 

میان برزخی از زخم

تو را می جویم.

میان فاصله ها

میان دندان های گذاشته

میان جگر پاره ها.

میان آسمان برافراشته

میان ابر پاره ها؛

            که شاید ارتفاع اکنون من است.

 

از آن روز که در برزخم

دندان بر جگر گذاشته ام.

به من گفته اند

شاید

جزای این زخم ها تو باشی.

و از آن روز

بارها

نه قطعا بی شک

بر زخم هام افزوده ام.

 

سخنم با توست.

"کسی که مثل هیچ کس نیست." *

و من مدام دوستش می دارم.

قطعا بی شک

حتی اگر جزای زخم هام نباشد.

 

تو رااز اینجا

آنجا که نمی دانم!

شاید ژرف ترین تاریکی ها

شاید "ورای روشنایی"

و یا شاید

برزخ سایه روشن چشم هات!

                     آنجا، میان همیشه ی نگاهت؛

می جویم.

و خواهم جست.

و خواهم خواست.

حتی اگر

دیگر بر جگرم

جایی برای دندان زدن نمانده باشد.
 


 

نگران نباشید.

اینجا برزخ است.

می گویند

زیاد کار ندارند به کارم.

 

دستم از دنیاتان

- آنجا که محبت نذر هم می کنید؛ -

- ای گلدسته های دعاتان بلند؛ - 

کوتاه است.

 

تا التیام

هر چه می توانید

 نذرم کنید؛

ای روح های همیشه جاری

ای کالبدم ، روحم؛

هدیه ی پیوندتان.


شما گفتید

جراحی روح

 شاید آخرین راه چاره باشد.

- حرفی که حتی طبیبان هم نزدند. -

و من به حرفتان

- تجویزتان -

گوش دادم.

این بود که زیر عمل جان دادم.


و از آن روز که در برزخم

مدام به حرفتان می اندیشم.

و از رنج زخم هام

مدام

می اندیشم


 

و تاقیامت التیام،

آنجا که جزای زخمهام را

به گمانم بی کم و کاست می دهند؛

آنجا که شاید

صلت این سپید را هم بدهند!

        

دعایم کنید.

                                              

و هر چه توانتان

حتی از اشکهای شورتان

که دل را تشنه ی حضورتان می کند؛

نذرم کنید.

 

نذرتان قبول.


* فروغ فرخزاد


نوشته شده توسط محمد حسین در جمعه 1387/01/16 ساعت 21 | لینک ثابت |

ژرف بخوانید ...

کجایی ای جُستنی ترین؟

 

در کدامین مختصات این عالم بجویمت؟

 

در کدام سمت و سوی زمان بیابمت؟

 

قرارمان کجا؟

 

کی؟

 

تو را می شود دید؟

 

پس به کدامین دیده تو مشهودترینی؟

 

تو را می شود سنجید؟

 

پس به کدامین مقیاس بزرگترینی؟

 

"الله اکبر" را کدام ترازو می کشد؟

 

من که اسیر کنج دستگاه این جهانم،

 

من که زندانی شاید ابد کوپه ی کوچک قطار زمانم،

 

قطاری که می رود به ناکجا،

 

به آنجا که نمی دانم؛

 

با کدامین مقیاس قیاست کنم؟

 

می شود تو را در دستگاه سه بعدی ام تصویر کنم؟

 

ردپایی از تو هست در این محسوسات؟

 

می گویند که هرچه هست در دایره ی حواس ما،

 

نشانه ی توست،

 

شاید راست می گویند

 

ریاضیات هر جا که پا فراتر می گذارد از ابعاد قابل ادراک و احساس، سخن از ردپا ها می زند؛

 

"منحنی های تراز"؛

 

و شاید این آیات، تراز تو هستند در دایره ی ادراک ما، شاید!

 

هرچند همه چیز را نمی گویند،

 

اما گواهی می دهند که فراتری،

 

دست و پا شکسته از ماورا می گویند،

 

از ورای آفرینش ...

 

اینکه آزادشدنی هستیم یا نه؟

 

اینکه این قطار که سرسام آور می رود؛ ره به کجا دارد؟

 

اینکه تا کی ناظر دستگاه سه بعد خواهیم بود؟

 

اینکه آیا می شود به جای ناظر "ماندنی ترین دستگاه" نشست؟

 

اینکه آیا می شود به سرچشمه ی بقا پیوست؟

 

اینها تمام دغدغه هایی است که ابعاد روحم را شب و روز می فشارند و دست از سر کالبد فکرم بر نمی دارد.

 

اینها شاید کمینه ی پرسش هایی اند که می شود ژرف در آنها بنگریم .

 


نوشته شده توسط محمد حسین در شنبه 1387/01/10 ساعت 23 | لینک ثابت |

آیا هست؟ آیا نیست؟

می شود دست به غواصّی زد،

می شود غرق نشد.

 

می شود گشت میان دریا

لابه لای رقص مرجانک ها

لابه لای نفس ماهی ها

لا به لا ی قفس آبی دریایی ها.

 

می شود رفت و به دنبال صدف،

از ساحل تا ژرفا،

راهی شد.

گرچه خاکی هستیم،

می شود آبی شد.

 

صدفی بستر یک مروارید

آیا هست؟ آیا نیست؟

 

صدفی بستر یک مروارید،

آیا هست؟ آیا نیست؟

 

و میان دودلی،

ظرف نفس خالی شد،

آیا هست؟ آیا نیست؟

 

 


نوشته شده توسط محمد حسین در شنبه 1387/01/10 ساعت 12 | لینک ثابت |

عميقتر از آنيم كه قابل ادراك باشيم ...

 

عميقتر از آنيم كه قابل ادراك باشيم. باور كن.

باور كن  او كه حرفهاش برايت از علفهاي نشخوار شده ي دهان بزي هم بي ارزش تر است! او كه خنده هاش برايت از خنده هاي دلقك هم بي بهاتر است،

او كه محتواي درياچه ي اشكانش برايت بي نمك ترينِ آبهاست و بي عمق ترينِ درياچه ها، او كه چون حباب بغض هاش زود در هواي اشباع مي تركد.

و يا حتي او كه رفتارش، كردارش، حركاتش برايت سبك تر است از قاصدك،

هم او شايد قاصد خبري است.

هم اوست كه آسمانش ارتفاع دارد حتي بلندتر از مرتفعترين افكار تو!

هم اوست عميق. حتي از درياچه ي اشكان شبان تو هم عميق تر !

و شايد اوست بي بها از آن جهت كه بهاش را تنها خدا داند.

پس كوچك نيايد در نظرمان هركس بي عمق مي نمايد از دور حال آنكه ژرفاش را تنها روشناي كنج ذهنمان - آنجا كه شايد تاريك مانده - ياراي نماياندن باشد.

شنا كن در نگاهش، در اشكهاش وگر تلخ بود تو شورَش كن تا از شور تو به وجد آيند ماهيانِ شايد مسمومِ دريايش.

پرواز كن تا آسمانِ مرتفعِ شايدِ بي ستاره يِ فكرش و چون ماه، تمام رُخ بِدرخش در شبهايش.

در تُنگ كوچك بي ماهيِ غصه هاش –كه گاه اقيانوسي است ناآرام- حاضر شو، غرقه شو در غمهاش.

بي خود نمي گويم هر كه را تو كوچك يا حتي بزرگ مي شماري، شمارشت بي معناست تا آنگاه كه در سمت روشن وجودش قلبت به شمارش نيافتد.

باور كن حتي خود تو هم عميق تر از آني كه قابل ادراك باشي!

 


نوشته شده توسط محمد حسین در پنجشنبه 1387/01/08 ساعت 15 | لینک ثابت |

ای آرزوترین ...

نمي داني كه چگونه گم شده بودم در برهوت نبودنت.

 

شبهام پر از خواب بود و خواب هام پر از كوير.

 

كويري كه حتي نبود خُرد ستاره اي كه راه نشانم دهد.

 

به خدا كه گم شده بودم.باور كن اگر نمي آمدي خوابم جاويد مي شد.

 

شايد ماه هرگز هم آغوش تاريكي نمي شد تا ستاره هاشان لا اقل خوابم را روشن كنند اگر بيدارم نمي كنند.

 

از دوردست ها آمدي و من به استقبالت آمدم.

 

شكوه كردي به من گريه كردي به حال و روز من و من غوطه ور شدم در اشكهات.

 

 گفتي بيدار شو و من گويي در خواب بودم كه تو دست در عمق خوابم بردي و كويرم روشن شد.

 

خنديدي و من با آنكه ياد نداشتم شنا كردن را در خنده هات شناور شدم.

 

يادم مي آيد گريه هات را، ياد دارم آنقدر گريه كردي كه كوير خوابهام خيس شد، آنقدر كه آبشار چشمانت جاودانه شد.

 

و اينجا من بودم كه بر سر آبشار چشمانت چرخ گونه اي نهادم كه چون چرخ روزگار از از اشك هات گه تند و گه آرام مي چرخيد ...

 

و اين بود كه برق نگاهت دلم را ربود!

 

و اين بارقه بود كه در من چنان اثر كرد كه از ژرفاي كويرم به در برد.

 

آري، چشمانت با من آن كرد كه روشني دستانت نكرد!

 

بعد از تو قامتم از زمين شد تا آسمان.

 

وسعتم را زمين ياراي پذيرفتن نداشت.

 

آنقدر بزرگ شدم كه بلند قله هاي آرزوهاي آن روزها برايم چون خاك كوير بي ارتفاع شد.

 

با تو ديگر آرزو برايم معنا نداشت ای آرزوترین. 


نوشته شده توسط محمد حسین در سه شنبه 1387/01/06 ساعت 22 | لینک ثابت |

بیستم تیر، روز تولدم ....

به نام خدا

چشمهاش چه برقی میزنند. نگاهش کن. می شود روان،َ نگاهش را خواند آنگونه که یک خط خوانا را.

نستعلیق چشمانش را در دفتر مشق صورتش خدا همین نوزده سال پیش نگاشته، درست بیست ماه تیر.

سیاه مشقی در سفید دفتر آنروزها که امید است پس از سال ها یک رنگ بماند در دفتر ای کاش سفید امروزها.

هنوز هم از همان چشمان پاک جوهر می چکد حتی امروز که از صداقت آن نگاه معصومانه سالها می گذرد.

یاد روزهای کودکیمان بخیر.


نوشته شده توسط محمد حسین در شنبه 1386/04/16 ساعت 23 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


یک دم ببار
ساکت و سنگین
چنانکه برف؛

پنهان شود
هر آنچه حرف
به روی بام
به زیر برف؛

اینجا چقدر بام
- حتی کلام -
با تو آرام می شود.

---------------------------------------

سلام بر دوستان بازدید کننده.

خوشحال می شوم برداشت شما را از هر نوشته (شعر و نثر) بدانم.

از نقد شما بر نوشته ها نیز؛

ممنونم.
---------------------------------------

آرشیو مطالب

موضوعات وبلاگ

آخرین پست ها ی ارسالی

پیوند های روزانه

پیوند ها

امکانات

کد آهنگ


Powered by BLOGFA
طراحی شده توسط : یاس تم

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم